جایی برای مرور زندگی

۴۱ مطلب با موضوع «شرح حال» ثبت شده است

دردسرهای مرخصی

اخرای ماه قبل بود میخواستم بیام برا عروسی پسرداییم.ولی فرمانده موافقت نکرد :| گفت آمار نداریم تعداد کمه.حق هم داشت

ولی درست همون هفته قبل من دوتا رو میزان حضورشون نصف منم نبود فرستاده بود مرخصی :|

یادمه خونواده ی یکیشون به فرمانده زنگ زده بودن و اجازشو گرفتن منم میتونستم اینکارو کنم ولی نخواستم خونوادمو بخاطر دو سه روز کوچیک کنم.

اعصابم خیلی خرد شد .و بقول گفتنی کما زدم :| از طرفی یکی از بچه ها هم مث من نتونسته بود بره با هم حرف میزدیم و دلداری میدادیم.

صبح شنبه ای که بازدید بود نتونستم به سوالات سرهنگا جواب بدم عنی بلد نبودم و باعث شد بازم مرخصیم به تعوق بیفته.

فرداش فرمانده بچه هارو جمع کرد گفت اونایی که بالای 70 روز موندن میتونن برن ....

من بالاترین حضورو داشتم دوهفته مرخصی گرفتم و هرچه گفتم گوش ندادن.

دیگه کیفمو نیاوردم همونجا زیپشم خراب شد وقت نکردم درستش کنم.لباسارو ریختم تو کیسه و رفتم .

بیرون پادگان ی پسره رو دیدم با هم کمی تو شهر گشتیم و موقعی که رفتم آرایشگاه اونم رفت با تلفن حرف بزنه ...دیگه ندیدمش :|

تلفن نداشتم.با تلفن مسافرا زنگ زدم خونه و خبر برگشتو دادم.

از تهران که خارج شدم و کوه های ابری شمالو دیدم واقعا حالم بهتر شد :)

اومدم خونه دیدم گوشیم سوخته :)) با این قیمتا دیگه گوشی هم به این زودیا نمیشه خرید.

برای خونه نت گرفتم تا بتونم اینجا پست بزارم :)

این چند مدت هم خداروشکر رنگ و روم واشد و حسابی با خواهرزاده هام بازی کردم.خدایا شکرت :)

 خیلی چیزا رو یا نگفتم یا قابل گفتن نبود بنوعی خیلی خیلی خلاصه وار گفتم.

احتمالا هم سه ماه دیگه باز میام پست میزارم .پس بدرود

۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

ماجراحویی در پادگان_4

بعد اون اتفاق توی این مدت خیلی از بچه هامون ونستن انتقالی بگیرن و برن  باعث شد منم بفکر بیفتم از طریق داداشم اقدام کنم.تعدادمون هم کم و کمتر شد و هر سرباز جدیدی میومد یا مشکل جسمی داشت و یا روحی . 

وحید یکی از بچه هایی  بود که ترخیص شد بخاطر خدمت باباش تو جبهه کسری بهش علق گرفت و طبق قانون جدید معاف شد.انصافا بچه گلی بود.

تنها مشهدی بود که باهاش حرفم نشد :))

بنابراین نگهبانیای حساسو به ما میدادن نه به جدیدا :| البته دم منشی مون گرم هوامونو داشت.

یه بار هم رفتیم ماموریت بالای کوه تا آخر شب هم موندیم.اونجا فرمانده ازمون راجب دلیل و هذف خدمت اومدنمون پرسید.

مرخصی شهری هم کلا دوساعت میدادن و منم از بچه ها خواستم برام مجله جدول بگیرن.دلیل اینکه خودم نمیرفتم هم خرج زیادی بود که بخاطر این دوساعت به آدم تحمیل میشد . کلا همه چی گرون شده بود.خبرای دهشتناکی به گوش میرسید.

رزم شبانه ها هم شروع شد و من برا اولین با با دوربینای دید در شب آشنا شدم...عالیه

یه شب ساعت 2 بود که فرمانده گروه ضربت بودم افسره خیلی اذیتمون کرد طوری که بچه ها کلافه شدن.تقسیممون کرد سه قسمت و هر کدوم مسئول محافظت از ی بخش...اونوقت پای پیاده چند کیلومتر رو رفتیم برگشتیم :| با تجهیزات کامل تا ساعت 5.با خواهش و تمنا ولمون کرد.

اون اولا که برای نگهبانی میرفتیم این مسیرو یادمه نصف پاهام تاول زده بود بعد با کمک دکترا بهتر شدم.


۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

ماجراحویی در پادگان_3

از اول مرداد تصمیم گرفتم کارای روزمرمو تو دفترچه بنویسم.البته از همونزمان یه گیم نت هم افتتاح کردن و ما پای ثابت اونجا بودیم تا اینکه بدستور فرمانده تیپ فقط ساعت غیراداری میشد رفت که برای ما میشد غروب :|

راستی تیراندازی هم رفتم.ولی خب نمره ی ضعیفی گرفتم :))خداروشکر فقط یکیش خورد به هدف.

از بین همه ی افسرای گردان یه افسر اصفهونیه که عالیه اخلاقش رفتارش و حرف زدنش و البته جدیتش در نظامی گری.

از همون روزا تمرینات رژه مون برای 31 شهرور شروع شد. وای از هفته بعد باس بازم رژه برم :|

کارت تلفن هم دیگه پیدا نمیشد :| و دو عدد تلفن راه دور برای کل پادگان گذاشتن و من همش دوساعت تو صف تلفن بودم.

یادمه ی روز که رفتیم تو انبار و خواستیم سیما رو جمع کنیم تو قرقره ...از دستم در رفت و هم من هم سرگروهبانه زخمی شدیم.

خدایی کجام به سیمکش میخوره..چه توقع هایی ازمون دارن :|

مراسم شامگاهو بعد چندسال دوباره راه انداختن ولی بطور افتضاحی فاجعس :| 

بعضی درجه دارای کادری هم انگار همش از سرباز کینه دارن :(( اذیت میکنن .

خبر از درگیری تو اطراف و اکناف دادن و شبا بزور میخوابیدیم یا حتی بعضی شبا نمیشد بخوابی کلا آماده باش و بیدار تا صبح کنار سیم خاردارا.

تو قسمت مخابرات تشویقی گرفتم ولی ثبت نشد...تو نگهبانیا هم که الکی بود تشویقیاشون...بدرد من یکی که نخورد.


۰۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

ماجراحویی در پادگان_2

هفته اخر ماه رمضون سربازای جدید تقسیم شدن و چنتاشون اومدن پیش ما...و باعث شد از بار کارهامون کاست.
البته ارشد جدیدمون زیاد کار میکشید و بچه ها خسته بودن اکثرا.
کم کم با بچه های قدیمی آشنا میشدیم .البته هنوز هیشکددوم همو زیاد نمیشناختیم.
تا رسیدم به روز قدس.صبحش گفتن باید این اسامی برن راهپیمایی.منم جزوشون بود.لباس شخصی کردیم و راه افتادیم شادگونه.
چون بالاخره بعد چند هفته قرار بود آدم ببینیم :)) ... ما رفتیم و صدالبته جیم شدیم و خوش گذرونی پیشه کردیم تو پارک .
آخرشم فرماندمون پیدامون کرد و مجبور شدیم برگردیم :| افسر جانشین هم توبیخمون کرد.
موقعی که برگشتیم دیدیم یکی از بچه های جدید داره میره نگهبانی.حال و احوال کردیم.
درست یک ساعت بعد بود که صدای رگباری شنیده شد و اون پسر به طرز هولناکی .....
بگذریم.
با کمی زرنگی که ازم بعیده تونستم خودمو تو بچه های مخابرات جا کنم چون جاشون راحت بود و زیر آفتاب نبود کلاسشون.
روزها پشت هم گذشت و گذشت .بازدید پشت بازدید.آنکارد پشت آنکارد.گرد و خاک پشت گرما :|
خداروشکر بعد یه ماه بهمون تخت دادن و ملافه و پتو و روبالشیمو درآوردم  که آنکارد هم کردم...درست روز بعد بود که هرچی گشتم پیداشون نکردم.
من ک میدونم اشتباهی بردیشون و پس نیاوردی :| اجبارا دوباره خریدم.
گفتم که رفتم بین مخابراتیا ...با رفیقم...اون انتقالیشو گرفت و رفت جای بهتری که فقط کار اداری داره .اینجوری من شدم تنها گروهبان مخابراتیه گروهانمون...ازون به بعد دیگه پست فرماندهی گروه آماده نصیب من میشد :| میگفتن سادس ولی ن ... 


۰۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

ماجراحویی در پادگان_1

سلام من برگشتم بعد از سه ماه و هم کلی حرف برا گفتن و کلی حرف ازینا که نباید بگم :))
خب خب خب از اون روزی که رفتم شروع میکنم با اتوبوس رفتم تهرون و ازونجا هم به مقصد پادگان..
با همون راننده سفر قبلی با همون اتوبوس سفر قبلی.حالب اینکه اینبار دم پادگان پیاده ام کرد.
رفتم تو کانتینر دم در لباس نظامی به تن کردم و وارد شدم...این بود آغاز ماجراجوییامون در پادگان :|
دژبانه گفت چرا مهر خروج نداری حتما از سیم خاردارا در رفتی...خندیدم گفتم نه والا...
گفت میخندی؟بزار گریتو در بیارم تازه گوشی هم که آوردی 
قیافه جدی گرفتم و گفتم گوشیو تحویل میدم خب...گفت نمیگیریم.
با سرباز کناریش حرف زدیم راضی شد تحویل بگیره..
*توی پادگان ما برعکس آموزشی گوشی بردن ممنوعه حتی اگه تحویل بدی نمیگیرن و اضافه خدمت میزنن برات :| 
خلاصه بسختی از خان اول گذشته و وارد فاز خدمتی شدیم .
ماه رمضون بود و ما هم دیدیم بهمون تخت نمیدن..همچنان توی نمازخونه می خوابیدیم. همون روزای اول با یه پدیده آشنا شدیم به نام بازدید.
حالا بازدید از چی؟همه چی..سرباز.آمادگیش و تجهیزات.آسایشگاه.انبارها و ماشین و اینا
و اما آشخوریامونم شروع شده بود...برای نظافت سنگین و حمل غذا و شستن دیگ ها و ماشینا و ... فقط از ما پنج شیش نفر استفاده میکردن
جوری که تا ساعت 2 شب نگهبان بودی میومدی تو نمازخونه دراز میکشیدی ساعت دو و نیم بیدارت میکردن بری غذا بیاری تا ساعت سه و نیم طول میکشید و تا 4 و ربع .باز دراز میکشیدی ساعت 5 بیداری رو میزدن و روز کاریت شروع میشد.این روال کاری سه هفته ماه رمضون بود.
شانس ما این بود که چون دوره جایگزینیمون طول کشیده بود مدت زیادی منتظر سربازای جدید نموندیم و دوهفته بغدش اومدن.
همچنین برای افطار میرفتیم حسینیه و از غذای لاکچریشون میل میکردیم+املت +سیب زمینی سرخ کرده+خیارشور
(فرار از نظافت شبانه)

_

یادمه ارشدمون اون روزا بخاطر حسینیه نرفتن تنبیهمون کرد و بعدش حالم بد شد واقعا :| 
آخه چه کاریه ...حسینیه رو باید با دل و جون بری نه بزور.البته دستور از بالا بود.
۰۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۱ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

از سری قوانین مهم زندگی


بزارید کمی آرامش داشته باشه :) لطفا

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۸ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_3

فرمانده بهمون گفته چون اکثر یگان ها کار زیاد دارن میان و از بچه های جایگزینی استفاده میکنن و بنوعی بیگاری میکشن و اون هم نمیتونه بهشون نیرو نده برای همین فهمیدیم باید چال کنیم. 
هرچند من اولش اینکاره نبودم ولی وقتی دیدم برای هر کاری مارو میبرن تا آشغال خالی کنیم یا بار تخلیه کنیم یا بار بزنیم یا علف بچینیم یا نگهبانی بدیم و بدن به قول داداشم بیگاری میکشیدن طاقتم کم شد و منم با دوستان در چال کنی همقدم شدم. از قضا چون تختمونم دم در بود هر سری مارو صدا میزدن برای کار و دیگه کمر درد و خستگی امونم برید.در نتیجه از صبح میزدیم بیرون و تا ظهر هم برنمیگشتیم و اینها هم چون آمار نمیگرفتن کاری به کار ما هم نداشتن...جز دوسه روز آخر که برای سرهنگ مجبور بودن آمار دقیق داشته باشن.
برای ورزش صبحگاهی هم میرفتیم و جذابترینش برام کوهنوردی بود رفتیم اون بالا منظره طبیعت و شهر واقعا قشنگ بود.
اما ی موضوعی که بشدت نگرانمون کرد پیدا شدن شیشه و بطری های ادرار تو آسایشگاه بود که موقع نظافت کشف شد و سرباز راهی بازداشتگاه.
که البته بازم موضوعاتی چون کشف مواد و لاکپشت مرده داشتیم...
دور و اطراف پادگان هم پر از مین بود و همش میترسونمون که نرین اونورا و این حرفا..گفتن اگه مرخصی میخواین حتما بهمون بگین ولی از سیم خاردار نرین....چون تلفات کم نداشته این چندسال و منطقه جنگی بوده قبلا. از رعد و برقاشم نگم که سالی چندعدد میخوره زمینو بدشانس باشی احتمال مرگ هست...یکی دوماه قبل هم یکیو پودر کرد.
خلاصه بگذریم ازین موضوعات و بریم روز تقسیم...والا ی هفته همش میگفتن فردا تقسیمه ولی هر سری میگفتن نه فرداشه :)) بالاخره هم تقسیم شدیم و درسته جای خوبی نیفتادم ولی همینم خداروشکر که بچه هاش با هم رفیقن. مرخصی هم ی هفته دادن بهمون و این سری که برم احتمالا تا دوسه ماه نیام.
بعد اینکه از پادگان اومدیم بیرون رفتیم شهرو گشتیم و پارکشو دیدم و عکس گرفتیم که هنوز پسره جوابمو نمیده عکسارو ازش بگیرم.
اوووه راستی یادم بگم فرمانده پادگان عصرا میومد دور دور و هرکی لباس کامل نظامی نداشت میفرستاد بازدشتگاه...که خوشبختانه ما فرار میکردیم از دستش :)) نتونست بگیرتمون..ولی خب میگن نمیزاره انتقالی بگیریم :| خیلی ازش شاکی ان بچه ها.
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_2

حدودای ساعت ده صبح رسیدم و دم در دژبان ازم خواست که لباس نظامی بپوشم و کامل برم . ی کانتینر مخصوص برا اون کار گذاشته بودن.

وارد پادگان شدم و از طریق راه پله باریک دژبانی به اتاق بازرسی بدنی رفتم و دژبانا که سرباز بودن شروع کردن به گشتن...البته جالب بود که لباسای شخصیمو نگشتن :))...گوشیمو بهشون تحویل دادم با شارژر...و پسره میگفت چرا میلرزی حتما ی چیزی همراهته :)) خلاصه چیزی پیدا نکرد و راهی یگان جایگزینی شدم ...با تکمیل پرونده و عکس و اینها رفتیم تو ی ساختمون 5طبقه...اونم طبقه اخرش میشد آسایشگاه..

وارد آسایشگاه که شدم پر از گردوخاک و کثیفی و کلی بچه های دیگه اومده بودن و راک ساک ها تلنبار شده بود....حدود دویست تا سرباز و درجه دار.

کمی بعد فرمانده جایگزینی اومد و با لحنی دلبرانه که بعدا فهمیدم حالت عادیشه برامون سخنرانی کرد و شرایطو گفت . اینم گفت که معلوم نیست چه زمانی تقسیممون کنن و فعلا چون آمار ندارند ممکنه شرایط سختی داشته باشید.ضمنا چنتا ارشد هم تعیین کرد و به همه سوالات بچه ها با دقت جواب داد.

حالا نوبت گرفتن تختامون بود...تا شب صبر کردیم و بالاخره گفتن برین از تو انباری بیارین اون هم هر تختی برای دو نفر.من و دوستم که از زمان آموزشی باهاش آشنا شده بودم ی تختو گرفتیم .ی تخت شکسته و زنگ زده و بی تشک. غذا هم خیلی کم بود و فقط میشه گفت مقداری میدادن که نگیم نخوردیم :)) مثلا صبحونه ی پنیر بسته ای کوچیک برای سه یاچهار نفر....و میگفتن دلیلش نداشتن آمار....این درحالی بود که براحتی میشد آمار گرفت و فهمیدیم روزای سختی در پیشه...

برای سرویس بهداشتی هم مجبورا باید میرفتیم تو حیاط و ده طبقه بالا پایین میکردیم. که این از بقیه موارد بدتر بود انصافا :))لینک متن به آدرس

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_1

سلام خیلی خوبه که دوباره تونستم بیام و بنویسم اینجا.

بعد از آموزشی ی مرخصی ده روزه دادن و اومدم براتون از ماجراهاش گفتم.حالا هم میخام از دوران پسآموزشی و قبل از تقسیم یگانی بنویسم.

باید بگم خدمت موجبات ایرانگردی رو برام فراهم کرده که چندین بار مسیر از شرق تا شمال و از شمال تا غرب ایرانو پیمودم . همونزمان که تو آموزشی برگه ی امریه رو دادن دستمو من مات و مبهوت مونده بودم و همش از خودم میپرسیدم آخه چرا من؟میدونستم که چیزای خوبی در انتظارم نیس.

عصر 9 اردیبهشت توی بارون شدید با خونواده خداحافظ کردم و رفتم تهران که ازونجا عازم غرب شم .خدمتتون بگم 15 سال از آخرین باری که برج آزادی رو دیدم گذشته بود....برج کوچیکتر شده بود یا شاید من بزرگتر شدم :)) برای اولین بار سوار بی آرتی شدم و رفتم ترمینال غرب. 

از تعاونی پرسیدم اتوبوس کجاست و ساکمو تحویل اتوبوس دادم و با خیال راحت رفتم شام بخورم :| شامو که خوردم اومدم بیرون که سوار شم دیدم اتوبوس رفته :)) نگو این اتوبوس همونی نبوده که بلیطشو داشتم و یکی دیگه بوده با همون مقصد . خلاصه برگشتم تو سالن و از اپراتورای تعاونی خواستم کمکم کنن راک ساکمو پس بگیرم.با طرف تماس گرفتم قرار شد بین راه ساکمو بزاره تا من برا شام که رفتم اونجا بگیرمش.

حالا اومدم به راننده اتوبوس خودم اینو بگم گفت اصن توقف نمیکنه :@ و مسئولیتی قبول نمیکنه و مث جوب خشک پشت کرد بهم .

خلاصه بازم تماس گرفتم و گفتم بزارن تو مقصد تا برم برش دارم.مقصد اتوبوس ی شهر مرزی بود به اسم بانه ولی من بین راه پیاده میشدم ولی به علت بدقلقی راننده مجبور شدم تا بانه برم و بعد از چندساعت انتظار بالاخره ساکو گرفتم و با مینی بوس برگشتم تا به یگان خودمو معرف کنم.

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

روز ارتش

کم کم به روز ارتش نزدیک میشدیم .فرمانده باهامون نرم تر برخورد میکرد و بنوعی ما ترم اخری محسوب میشدیم و کل پادگانو میگشتیم بدون هیچ بلامانعی و به ورودیای جدید مشورت میدادیم :)) تو مسجد هم همون بچه هایی که قبلا میومدن با هم بودیم و صفای اولو پر میکردیم.
دوسه بار هم فرمانده ها جمعمون کردن باهامون صحبت کردن و اینا...چیزی یادم نمیاد برای همین رد میشم و میپردازم به روز ارتش...
سازمان رژمون اون چند روز آخر به علت بیخیالی بچه ها مصدوم زیاد میداد طوری که یکی تو فوتبال ناخونش دراومد و دگه رژه نیومد بقیه هم کمر درد و زانودرد مث خودم...شبای آخر هم تا 11 بیدار بودیم درحالی که خاموشی ساعت 9 بود...مسابقه پرتاب قند و درآوردن صداها متنوع از حیوون گرفته تا تگزاس -___- سوت و کف و فحش و اذیت کردن بقیه...ولی ازونیکه یه مشت قند زد تو صورتم نمیگذرم :)))))) بستنی قیفیای پادگان هم بد نبود.
خب روز ارتش ساعت 3 بیدارمون کردن تا 5 بکارامون رسیدیم و بعد بخط شدیم و با صدبار چک کردن سلاح رفتیم سوار اتوبوس شدیم.ی موز بهمون دادن گفتن صبحونتونه :| رفتیم تو شهر و محل رژه.پیاده شدیم اتوبوس بعدیمون هم اومد بهشون موز نداده بودن درنتیجه کیک و اب میوه هارو اونا خوردن :))
محلی که باید سرود میخوندیم ی جاده باریک بوذ که سراشیبی بیست سسی درجه ای داشت .از طرفی پخش زنده هم بود و کوچیکرین اشتباه باعث تنبیه توسط امیرفرماندهی میشد.مراسم شروع شد و امیر اومد و سرود ها رو خوندیم. ببینید





یادمه بچه هایی که سرود حفظ نبود برگه ها رو گذاشتن پشت کمربند نفرات جلویی و عکاسا هم حسابی عکس گرفتن :))
بعد برگشتیم تو خط رژه . شیب جاده طوری بود که همزمان با رژه باید میدویدی :)) تا نظام صفوف بهم نخوره. خلاصه ده ثانیه هم نشد ما رد شدیم و سوار اتوبوس شدیم و آوازخوانان برگشتیم به پادگان.
ناهار هم همراه غذا یک عدد موز دادن تا موزدونمون پر شه :))))
خلاصه اون روز هم گذشت و فرداش گفته بودن اگه امریه نیاد باید تا شنبه صبر کنین و ما خیلی منتظر موندیم و چنبارم لباس عوض کردیم امیدوار بودیم حتی گوشیامونم دادن و همه عکس گرفتیم اونجا...البته دوتا از گوشیای بچه ها گم شد :|
تا بالاخره ساعت دو امریه ها اومد و رفتیم دم اتوبوسا موقع سوارشدن بهمون دادن.....
خب من هفته بعد این موقع باید برم کردستان خودمو معرفی کنم :)
برگشتنی هم رفتم مشهد تا تولدمو اونجا باشم که خداروشکر اینطور شد هوررررااااااا...تبریک یادتون نره :))



۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor