جایی برای مرور زندگی

۳۶ مطلب با موضوع «شرح حال» ثبت شده است

از سری قوانین مهم زندگی


بزارید کمی آرامش داشته باشه :) لطفا

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۸ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_3

فرمانده بهمون گفته چون اکثر یگان ها کار زیاد دارن میان و از بچه های جایگزینی استفاده میکنن و بنوعی بیگاری میکشن و اون هم نمیتونه بهشون نیرو نده برای همین فهمیدیم باید چال کنیم. 
هرچند من اولش اینکاره نبودم ولی وقتی دیدم برای هر کاری مارو میبرن تا آشغال خالی کنیم یا بار تخلیه کنیم یا بار بزنیم یا علف بچینیم یا نگهبانی بدیم و بدن به قول داداشم بیگاری میکشیدن طاقتم کم شد و منم با دوستان در چال کنی همقدم شدم. از قضا چون تختمونم دم در بود هر سری مارو صدا میزدن برای کار و دیگه کمر درد و خستگی امونم برید.در نتیجه از صبح میزدیم بیرون و تا ظهر هم برنمیگشتیم و اینها هم چون آمار نمیگرفتن کاری به کار ما هم نداشتن...جز دوسه روز آخر که برای سرهنگ مجبور بودن آمار دقیق داشته باشن.
برای ورزش صبحگاهی هم میرفتیم و جذابترینش برام کوهنوردی بود رفتیم اون بالا منظره طبیعت و شهر واقعا قشنگ بود.
اما ی موضوعی که بشدت نگرانمون کرد پیدا شدن شیشه و بطری های ادرار تو آسایشگاه بود که موقع نظافت کشف شد و سرباز راهی بازداشتگاه.
که البته بازم موضوعاتی چون کشف مواد و لاکپشت مرده داشتیم...
دور و اطراف پادگان هم پر از مین بود و همش میترسونمون که نرین اونورا و این حرفا..گفتن اگه مرخصی میخواین حتما بهمون بگین ولی از سیم خاردار نرین....چون تلفات کم نداشته این چندسال و منطقه جنگی بوده قبلا. از رعد و برقاشم نگم که سالی چندعدد میخوره زمینو بدشانس باشی احتمال مرگ هست...یکی دوماه قبل هم یکیو پودر کرد.
خلاصه بگذریم ازین موضوعات و بریم روز تقسیم...والا ی هفته همش میگفتن فردا تقسیمه ولی هر سری میگفتن نه فرداشه :)) بالاخره هم تقسیم شدیم و درسته جای خوبی نیفتادم ولی همینم خداروشکر که بچه هاش با هم رفیقن. مرخصی هم ی هفته دادن بهمون و این سری که برم احتمالا تا دوسه ماه نیام.
بعد اینکه از پادگان اومدیم بیرون رفتیم شهرو گشتیم و پارکشو دیدم و عکس گرفتیم که هنوز پسره جوابمو نمیده عکسارو ازش بگیرم.
اوووه راستی یادم بگم فرمانده پادگان عصرا میومد دور دور و هرکی لباس کامل نظامی نداشت میفرستاد بازدشتگاه...که خوشبختانه ما فرار میکردیم از دستش :)) نتونست بگیرتمون..ولی خب میگن نمیزاره انتقالی بگیریم :| خیلی ازش شاکی ان بچه ها.
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_2

حدودای ساعت ده صبح رسیدم و دم در دژبان ازم خواست که لباس نظامی بپوشم و کامل برم . ی کانتینر مخصوص برا اون کار گذاشته بودن.

وارد پادگان شدم و از طریق راه پله باریک دژبانی به اتاق بازرسی بدنی رفتم و دژبانا که سرباز بودن شروع کردن به گشتن...البته جالب بود که لباسای شخصیمو نگشتن :))...گوشیمو بهشون تحویل دادم با شارژر...و پسره میگفت چرا میلرزی حتما ی چیزی همراهته :)) خلاصه چیزی پیدا نکرد و راهی یگان جایگزینی شدم ...با تکمیل پرونده و عکس و اینها رفتیم تو ی ساختمون 5طبقه...اونم طبقه اخرش میشد آسایشگاه..

وارد آسایشگاه که شدم پر از گردوخاک و کثیفی و کلی بچه های دیگه اومده بودن و راک ساک ها تلنبار شده بود....حدود دویست تا سرباز و درجه دار.

کمی بعد فرمانده جایگزینی اومد و با لحنی دلبرانه که بعدا فهمیدم حالت عادیشه برامون سخنرانی کرد و شرایطو گفت . اینم گفت که معلوم نیست چه زمانی تقسیممون کنن و فعلا چون آمار ندارند ممکنه شرایط سختی داشته باشید.ضمنا چنتا ارشد هم تعیین کرد و به همه سوالات بچه ها با دقت جواب داد.

حالا نوبت گرفتن تختامون بود...تا شب صبر کردیم و بالاخره گفتن برین از تو انباری بیارین اون هم هر تختی برای دو نفر.من و دوستم که از زمان آموزشی باهاش آشنا شده بودم ی تختو گرفتیم .ی تخت شکسته و زنگ زده و بی تشک. غذا هم خیلی کم بود و فقط میشه گفت مقداری میدادن که نگیم نخوردیم :)) مثلا صبحونه ی پنیر بسته ای کوچیک برای سه یاچهار نفر....و میگفتن دلیلش نداشتن آمار....این درحالی بود که براحتی میشد آمار گرفت و فهمیدیم روزای سختی در پیشه...

برای سرویس بهداشتی هم مجبورا باید میرفتیم تو حیاط و ده طبقه بالا پایین میکردیم. که این از بقیه موارد بدتر بود انصافا :))لینک متن به آدرس

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

تبعیدگاه_1

سلام خیلی خوبه که دوباره تونستم بیام و بنویسم اینجا.

بعد از آموزشی ی مرخصی ده روزه دادن و اومدم براتون از ماجراهاش گفتم.حالا هم میخام از دوران پسآموزشی و قبل از تقسیم یگانی بنویسم.

باید بگم خدمت موجبات ایرانگردی رو برام فراهم کرده که چندین بار مسیر از شرق تا شمال و از شمال تا غرب ایرانو پیمودم . همونزمان که تو آموزشی برگه ی امریه رو دادن دستمو من مات و مبهوت مونده بودم و همش از خودم میپرسیدم آخه چرا من؟میدونستم که چیزای خوبی در انتظارم نیس.

عصر 9 اردیبهشت توی بارون شدید با خونواده خداحافظ کردم و رفتم تهران که ازونجا عازم غرب شم .خدمتتون بگم 15 سال از آخرین باری که برج آزادی رو دیدم گذشته بود....برج کوچیکتر شده بود یا شاید من بزرگتر شدم :)) برای اولین بار سوار بی آرتی شدم و رفتم ترمینال غرب. 

از تعاونی پرسیدم اتوبوس کجاست و ساکمو تحویل اتوبوس دادم و با خیال راحت رفتم شام بخورم :| شامو که خوردم اومدم بیرون که سوار شم دیدم اتوبوس رفته :)) نگو این اتوبوس همونی نبوده که بلیطشو داشتم و یکی دیگه بوده با همون مقصد . خلاصه برگشتم تو سالن و از اپراتورای تعاونی خواستم کمکم کنن راک ساکمو پس بگیرم.با طرف تماس گرفتم قرار شد بین راه ساکمو بزاره تا من برا شام که رفتم اونجا بگیرمش.

حالا اومدم به راننده اتوبوس خودم اینو بگم گفت اصن توقف نمیکنه :@ و مسئولیتی قبول نمیکنه و مث جوب خشک پشت کرد بهم .

خلاصه بازم تماس گرفتم و گفتم بزارن تو مقصد تا برم برش دارم.مقصد اتوبوس ی شهر مرزی بود به اسم بانه ولی من بین راه پیاده میشدم ولی به علت بدقلقی راننده مجبور شدم تا بانه برم و بعد از چندساعت انتظار بالاخره ساکو گرفتم و با مینی بوس برگشتم تا به یگان خودمو معرف کنم.

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

روز ارتش

کم کم به روز ارتش نزدیک میشدیم .فرمانده باهامون نرم تر برخورد میکرد و بنوعی ما ترم اخری محسوب میشدیم و کل پادگانو میگشتیم بدون هیچ بلامانعی و به ورودیای جدید مشورت میدادیم :)) تو مسجد هم همون بچه هایی که قبلا میومدن با هم بودیم و صفای اولو پر میکردیم.
دوسه بار هم فرمانده ها جمعمون کردن باهامون صحبت کردن و اینا...چیزی یادم نمیاد برای همین رد میشم و میپردازم به روز ارتش...
سازمان رژمون اون چند روز آخر به علت بیخیالی بچه ها مصدوم زیاد میداد طوری که یکی تو فوتبال ناخونش دراومد و دگه رژه نیومد بقیه هم کمر درد و زانودرد مث خودم...شبای آخر هم تا 11 بیدار بودیم درحالی که خاموشی ساعت 9 بود...مسابقه پرتاب قند و درآوردن صداها متنوع از حیوون گرفته تا تگزاس -___- سوت و کف و فحش و اذیت کردن بقیه...ولی ازونیکه یه مشت قند زد تو صورتم نمیگذرم :)))))) بستنی قیفیای پادگان هم بد نبود.
خب روز ارتش ساعت 3 بیدارمون کردن تا 5 بکارامون رسیدیم و بعد بخط شدیم و با صدبار چک کردن سلاح رفتیم سوار اتوبوس شدیم.ی موز بهمون دادن گفتن صبحونتونه :| رفتیم تو شهر و محل رژه.پیاده شدیم اتوبوس بعدیمون هم اومد بهشون موز نداده بودن درنتیجه کیک و اب میوه هارو اونا خوردن :))
محلی که باید سرود میخوندیم ی جاده باریک بوذ که سراشیبی بیست سسی درجه ای داشت .از طرفی پخش زنده هم بود و کوچیکرین اشتباه باعث تنبیه توسط امیرفرماندهی میشد.مراسم شروع شد و امیر اومد و سرود ها رو خوندیم. ببینید





یادمه بچه هایی که سرود حفظ نبود برگه ها رو گذاشتن پشت کمربند نفرات جلویی و عکاسا هم حسابی عکس گرفتن :))
بعد برگشتیم تو خط رژه . شیب جاده طوری بود که همزمان با رژه باید میدویدی :)) تا نظام صفوف بهم نخوره. خلاصه ده ثانیه هم نشد ما رد شدیم و سوار اتوبوس شدیم و آوازخوانان برگشتیم به پادگان.
ناهار هم همراه غذا یک عدد موز دادن تا موزدونمون پر شه :))))
خلاصه اون روز هم گذشت و فرداش گفته بودن اگه امریه نیاد باید تا شنبه صبر کنین و ما خیلی منتظر موندیم و چنبارم لباس عوض کردیم امیدوار بودیم حتی گوشیامونم دادن و همه عکس گرفتیم اونجا...البته دوتا از گوشیای بچه ها گم شد :|
تا بالاخره ساعت دو امریه ها اومد و رفتیم دم اتوبوسا موقع سوارشدن بهمون دادن.....
خب من هفته بعد این موقع باید برم کردستان خودمو معرفی کنم :)
برگشتنی هم رفتم مشهد تا تولدمو اونجا باشم که خداروشکر اینطور شد هوررررااااااا...تبریک یادتون نره :))



۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

هفته آخر آموزشی

این دوهفته رو کلا رژه بودیم یا میدون تیر...جوری که پاهای خیلیا ترک برداشت و زانوها و کمرها داغون شده بود .
من هم بی نصیب نبودم البته.اگر تمرینات دوروز دیگه ادامه داشت مطمئنا از سازمان رژه خارج میشدم.
اما دلیل این همه تمرین چی بود کی میتونه بگه؟...باید جلوی  امیر و امرا و نماینده ولی فقیه تو روز ارتش رژه میرفتیم.
هفته آخر بدلیل جابجایی های زیاد و هماهنگ نبودن و صدای بلند طبل ها اون ریتم رژه از دستمون در رفته بود ولی خب هرجور شده خودمونو رسوندیم طوری که فرماندمون تشویقی گرفت و گروهانمون شد گروه سرود جلوی جایگاه. سه تا سرود رو باید اجرا میکردیم که سخت ترینش سرود ارتش بود که حتی خودشون نصفشو حذف کرده بودن و آخرش ی جمله با عنوان حمایت از کالای ایرانی گذاشته بودن.
روز مبعث شد و قرار شد بریم مسجد.شبیه همون مراسم روز مادر قبل عید که سرود و تئاتر اجرا کردن.باز هم همینکارو کردن گروه سرود بهتر و هماهنگ تر شده بود و سرود ایرانو اجرا کردن.اما گروه تئاتر به نظرم افتضاح بود و اصلا نصف کیفیت نمایش قبلی رو هم نداشت.درسته که تو جامعه مسائل جنسی و مخدر مطرح هست ولی خب میشه از موضوعات دیگه هم در کنارش برای مفرح کردن نمایش استفاده کرد و بقول هم خدمتیم در شان ازتش نبود .
خلاضه به همین منوال اون روز ها میگذشت .ی شب هم رفتیم رزم شبانه و فرمانده بهمون جهت یابی در شمال رو نشون داد و الان خداروشکر میتونم با ستاره ها شمالو پیدا کنم :)) موقع برگشت هم ده متری سینه خیز رفتیم :|||| 
فرداشبش هم رفتم میدون تیر و تیراندازی در شب رو قرار بود ببینیم ک چیزی ندیدیم :|
اما بر سر نماز خوندن نفرات هم داستانی داشتیم اگه یادتون باشه تو آخرین پست قبل رفتن گفتم که امام جماعت هم شاکی بود.بنابراین فرمانده ها تصمیم گرفتن مسجد رفتنو اجباری کنن و ی روز هم جمعمون کردن راجب خوبیای مسجد گفتن ولی خب هنوز هم خیلیا دوس نداشتن اون ساعت صبح تو اون سرما یا اون ساعت ظهر تو اون گرمای کویر مسیر دویست سیصدمتری مسجدو طی کنن. یه روز که رفتیم با فرماندمون نماز خوندیم و برگشتیم فرمانده عصبانی بود هم به خاطر بی انضباطی ها هم به علت مسجد نرفتن ها و هم مسائل دیگر...درنتیجه همه مونو مانور کرد و من ک به علت خستگی نای دویدن نداشتم مجبورا آروم میرفتم..ما بچه های رژه که مسجد هم میومدیم خیلی عصبانی بودیم ازینکار بنوعی تنبیه برا همه بود ولی تشویق حتی نمیشدیم تشویقش برای یک نفر بود که فرماندمون بود و به حرفمونم گوش نمیداد درنتیجه تصمیم بر یک عمل انتحار گونه گرفته شد"خراب کردن رژه"...یک دور رژه بد باعث شد فرمانده کم سرعقل بیاد و با نمایندمون صحبت کنه . کمی اوضاع آروم شد خداروشکر.
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

پایان دوره طلایی عید

سلام ان شالله که حالتون خوب باشه هرجایی که هستید و هر زمان که پستمو میخونید :)
خب من بعد سیزده بدر برگشتم پادگان ساعت 6 صبح اونجا بودم .نصف بچه های اتوبوسمون تصمیم گرفتن تو ترمینال بمونن و تا عصر استراحت کنن.
 چون میخواستم بعد از پایان دوره برم مشهد زیارت گوشی همراه برده بودم .با اینکه داداشم گفته بود سعی کن گوشیو ببری داخل و خیلیا میبرن و این حرفا ولی گوشم بدهکار نبود و همون اول رفتم تو صف گوشی دارها که باید تحویل میدادیمش.خلاصه دوساعت و نیم منتظر شدیم تا بالاخره نوبت من شد و گوشی و تحویل دادم و بعد از بازرسی ساک ها عازم گروهانمون شدم. انگار ساعت 9 قرار بود همه سربازای گردانو بخط کنن و آمار بگیرن .گروهان 120 نفری ما فقط سی نفر اومده بودن و فرماندمون بشدت عصبانی بود چون خیلی حرف شنید از بقیه.
گروهان ما بخاطر رژه خوبش از بقیه سرتر بود ولی اصلا از نظر انضباطی و اطاعت از فرمانده نمره قابل قبولی نمیگرفت.البته بحث نیومدن بچه ها بیشتر بخاطر اذیت شدن روز اخر قبل عید بود چون مرخصیای ما دوروز از بقیه کمتر بود و تا 5 روز بعد سیزده بدر هم میشد نیومد. 
خلاصه تمرینات رژمونو با کمک بچه های معاف از رزم شروع کردیم.ولی بنسبت قبل عید بوضوح ضعیف تر بودیم و فرمانده بهمون قول داد درستمون کنه :))
میدون تیر هم دوسه بار رفتیم که فقط یکبارشو تیراندازی کردم اون هم فقط ده تا که البته مربی مون هم از شلیکم راضی بود و آفرین گفت ...
بار دوم ولی فرمانده فقط به بیست نفر اجازه شلیک داد و اونها تقریبا 900 تیر شلیک کردن :| ما هم هیچ فقط نگاه.
قرار بود تعدادی که داوطلب شدن تو امتحان دانش نظامی و عقیدتی شرکت کنن از نگهبانی و کارای متفرقه معاف شن و تو رژه هم نبودن.
بچه های رژه هم از نگهبانی معاف شدن این مورد به نفعم شد تقریبا جز یکبار آماده بودن و یک نگهبانی که رفتم جابجاش کردم دیگه پستی بهم ندادن.

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

پادگان_2

در همون زمان اوج مریضی ها بود که بچه ها متوجه ساس کوچولوها در تخت ی پسره شدن و در نتیجه کل اسایشگاه تخلیه شد.
همه تختا رو بردیم زیر افتاب تا ساس ها کشته شن.ملافه ها و پتوها رو تکوندیم و بعدش رفتیم حمام .
اون پسره هم هفته اخر که بازرسی وسایل از نظر بهداشتی بود مجبور شد برای اولین بار لباساشو بشوره :|
 بگذریم.
روز مادر بود که رفتیم مسجد تا تو مراسمش شرکت کنیم.خیلی هم خوش گذشت هم گروه سرود خوب بود 
و هم تئاتر که اکثرشون از گروهان ما بودن و کلی خندوندنمون :) دمشون گرم
در مورد نگهبانی دادن هم دو روز نگهبانی با یه شب گشتی به من رسید .
گشتی هم منظور نگهبانی در دور تا دور پادگانه که کلش سیم خارداره بالای ی دیوار بلند بود . 
اون روز توجیهمون کرده بودن که اگر کسی اومد باید خلع سلاحش کنیم و اسم شب بپرسیم و این حرفا...شب خیلی سردی بود.
اون شب هم من علاوه بر این کارها معاون افسرنگهبان و رفقاشو مجبور کردم شنا برن که فک کنم بهشون برخورد :)) 
روزای بعدش بیشتر به کلاسای معارف جنگ گذشت . دوبار اخر بردنمون گروهان روبرویی که بچه های دیپلم و زیردیپلم بودن
 بوی خیلی بدی از همون شروع درب گروهان استشمام میشد و خیلیامون مجبورا ماسکا و دستمال کاغذیا رو دراوردم و خداروشکر کرم که لیسانسه ایم.
خلاصه میکنم هفته اخر به رژه و کلاس معارف و اینها گذشت.
اونجا جز یکی دو روز چیزی نتونستم بنویسم بدلیل اینکه وقت استراحت نداشتیم و بچه ها وقت نماز کمی استراحت میکردن طوری که حتی امام جماعت از کمی تعداد افراد گله میکرد.خیلی از موضوعاتو یادم رفته که بعدا مینویسمشون.ماجرای برگشتنمون هم کلا یک پست جداست.
در مورد روزشماری هامون اینکه جالب بود تو کتابای قدیمی که میدیدیم اینجور روزشماری میکردن که روز اول میشد روز قفس بعدش روزی که اینو نوشتن و بعد روز آخر رو روز نفس و رهایی می نامیدن ولی نوشته های جدید اینجور بود که اگه 7 روز باقی مونده مینوشتن نبووووود 7 روز دیگه :)



۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

پادگان_1

بعد از 4ساعت زیر آفتاب گردانمون مشخص شد و رفتیم اونجا و سرگروهبانا برامون صحبت کردن و رفتیم تختمونو انتخاب کردیم.

چون جمعیت زیاد بود قرار شد اکثر تختارو دو طبقه کنن.و در نتیجه تخت ما هم دوطبقه شد.

هفته ی اول بی نظمی زیاد بود و رژه کار میکردیم .مربی ها هم خوب بودن و البته یکیشون سخت گیر بود ولی پسر خوبی بود که بعد یه مدت رفت جای دیگر. خلاصه هفته بعد رفتیم میدون و رژه رفتیم و فرمانده هم ازمون تشکر کرد.از اون به بعد کمی سخت گیریا کمتر شد. اما...

اما هم چنان 4صبح باید پا میشدیم تخت رو آنکارد میکردیم و صبحونه و بعدشم منطقه نظافت. برنامه سین هم سه هفته نداشتیم .منظور همون برنامه روزانه اس.معلوم نبود کجا میبرنمون.گاهی کلاس گاهی مسجد گاهی رژه و ی بار هم ورزش.

از هفته ی دوم هم کلاس معارف جنگ شروع شد که سرهنگ های بازنشسته حاضر در جنگ تحمیلی برامون ازون روزا میگفتن.

از سخت ترین خاطرات هم صف انتظار حمام بود :)) که تهش هم هفت یا هشت دقیقه کلا میشد استحمام کرد و تازه از دقیقه دوم به بعد آب یخ میشد.

سر ماجرای پوتین گرفتن هم کلی زیر آفتاب نگهمون داشتن و آخرشم به بعضیا نرسید.منم دو شماره بزرگتر گرفتم.

مسجد هم محل سرفه های متعدد سربازامون بود که ما هم نهایت مرض شدیم و حتی گریبانگیر امام جماعت هم شد.تا دو روز قادر به صحبت نبودم.

ادامه دارد ....

۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
the_ emperor

اعزام_2

قبل ترمینال با سه تا از بچه های شهرمون آشنا شدم و یکی از همکلاسیای دانشگاهو هم دیدم که با ما اومد.
سوار اتوبوس شدم و در حالی که هنوز باورم نمیشد و هیچ تصوری از بیرجند نداشتم با خونواده خداحافظی کردم و راه افتادیم.
از آزادشهر و گردنه هاش رد شدیم و دیگه هیچ جنگلی ندیدیم.شب شده بود و بچه ها کم کم ساکت شده بودن .
خیلی سریع اون گردنه ها و پیچهای خطرناکو رد کردیم و رفتیم استان سمنان . شاهرود پیاده شدیم که شام بخوریم و نمازی بخونیم.
ی اتوبوس دیگه سوار شدیم و از سبزوار رفتیم.اونجا هم باز یکی دیگه سوار شدیم و راه افتادیم در حالیکه بعضا کف اتوبوس خوابیده بودن
و ازین موضوع هم گله داشتن.بی نظمی زیاد بود.رسیدیم بیرجند .راننده دبه کرد که نمیبرمتون پادگان و باید 5تومن بدید هرکدوم ببرمتون.
باز هم با کلی دعوا رو 4 تومن توافق کردیم و رفتیم پادگان که بیرون شهر بود.نوساخت هم بود و پادگان قدیمی که خاطرات خیلیا رو شکل داده بود رو با این پادگان عوض کردن.تا چشم کار میکرد کوه و زمین لم یزرع بود .البته جلوی پادگان روستایی بود که زمین های زراعی داشت و لاقل سبزی میدیدم حتی همونقدر کوچیک.
رسیدیم .بعد از بازرسی دژبانی و این حرفا که چندان سخت نگرفتن با ی نگاه و پرسش ساده راه افتادیم .جایی که همه صف کشیده بودن از سرتاسرکشور.اونروز امیر اومد و بازدید و سخنرانی کرد بعدش برای تقسیم گردانی بخط شدیم.حتی اونجا هم جزو مازاد ها بودیم :)) چون برگه هامونو گم کرده بودن.
ادامه دارد...
۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor