جایی برای مرور زندگی

خزان 96 -2

همون روز دانشگاه بعد یکی دوسال رفتم دریا و نشستم لب جوی و گذر عمر دیدم . البته ی مسیرو اشتباه رفتم وارد محوطه ی مجتمع مسکونی شدم که نگهبانا با چوب و چماق دنبالم کردن :)) شوخی کردم .نگهبان خوشرویی بود و برام آرزوی یه ویلا در آینده نمود و به بیرون مشایعتم کرد . خدایا دعاشو مستجاب بفرما . یه سر هم دانشگاه مازندران رفتم شاید بعضی دوستامو ببینم که چون اطلاع نداده بودم قبلش ندیدمشون و ناکام برگشتم خونمون :) وای چقد دلم برای دریای نور و رامسر تنگ شد .


موضوع داغ این روزهای منزل هم اسباب کشیمون بود (بر سرتون نیاد ) و رنگ زدن خونه قبلی و انشالا دوسه هفته دیگه برمیگردیم اونجا.


از معضلات خونه جدید به بی آبی اشاره میکنم چون لوله کشی نشده و مجبوریم با شیلنگ درازی پروژه انتقال آب رو به سرانجام برسونیم.


برای دوستم هم آرزوی بهبود حالش و موفقیت تو درسش میکنم :) و ازون بالایی میخام هواشو داشته باشه.


الان هم منتظر فال رادیو بلاگی ها هستم ببینم چه فالی میگیرن برام :)

۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

خزان 96 -1

ماه مهر 96 هم از راه رسید و پاییز این فصل زیبای الهی آغاز گشت . 

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

منوچهری


اصلا بهم نمیاد انقد ادبی حرف بزنم D: حالا بگذریم . هنوز گواهیناممو صادر نکردن و میخوام برم پیگیری کنم چی شده . شاید از یادشون رفتم .

این هفته یه سر رفتم دانشگاه برای تکمیل مدارک و این حرفا که گفتن برو مدرک پیش و دیپلمتو بیار . بعدش رفتم مدرسه دبیرستانم دبیرزبانمون شده بود معاون و از همینجا بهش تبریک میگم برای ارتقا :) . مدیر هم ک دبیر شیمی سابقمون بود گفت چته چرا حالت خوب نیس ؟؟؟ گفتم احتمالا برا ناشتا بودنمه . البته من هر وقت میرفتم دفتر مدرسه استرس میگرفتم کلا :)) 

دو روزه هم مریض گشتیم و سرما خوردگی نمیزاره غذاهای خوشمزه بخورم .پریشب هم ساعت 1 از خواب پریدم و تا صبح خوابم نبرد و نشستم سریال ترسناک جنگیر رو دیدم . سریال خوبیه اگه آب نبندن بهش.

 ادامه در پست بعدی .


۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor

حسرت یار مهربان

شاید تعجب نکنید ازینکه بگم من توی این چندسال جز دوسه تا کتاب غیردرسی دیگه کتابی نخوندم .

 یکی دوتا رمان بوده که اونم توی اینترنت گرفتم خوندم که یکیش رمان دوستم بوده و یا اون کتاب داستان کوتاه شهدای جنگ تحمیلی تو ایستگاه راه آهن که توجهمو جلب کرد.

حسرت امروز من فقط اون دختری که به هر دلیلی داشت کتاباشو میفروخت و من چون فکر میکردم پول کافی همراهم نیست و حالم هم خوب نبود حتی به کتاباش نگاه نکردم و  با دو دست بالاگرفته گفتم نه نمیخام :| 

خیلی دوست دارم ی بار دیگه ببینمش و این بار حداقل ازون همه کتابی که همراهشه یکیشو ببینم و بخرم :( کاش این بار که رفتم اون شهر بازم بیاد بهم بگه آقا لطفا به این کتابا یه نگاهی بندازین , قول میدم دیگه بی توجه نباشم :)

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
the_ emperor